از عشق چون گویم سخن؟؟

از عشق چون گویم سخن، چون می‌ندانم عشق را؟!

چون نغمه پردازم از او، چون می‌نخواندم عشق را؟!


چون دل سپارم در بَرَش، چون فصلهای عاشقی؟!

چون یابم آرامِ دلم، در فصل های عاشقی؟!


راندم ز خود جان و دلم، رفت از وجودم حاصلم

گویا که تقدیر من است، سرگشته در خاک و گِلم


خوش آن دلی کو داردش، تاب و توان عشق را

جان می‌سپارد شادمان، کو می‌شناسد عشق را


جان می‌رود در فصل و وصل، از این فراق سینه سوز

صد آه و صد افسوس و درد، از این توانِ بی‌فروز.


محمدرضا قاسمی

/ 0 نظر / 332 بازدید