دل نــــامه
دل سروده های محمد قاسمی
زمستان است امشب سرد و تاریک است، نگاهم میرود آنجا! به روئیایی که نزدیک است، چه روشن آسمان از ابر به تن پیراهنی دارد، هراران دانه مروارید چه قلب روشنی دارد، چه خوش میبارد از دامان پاکش برف، زبانی دلگشا دارد برون از حرف، سکوتش میبرد دل را به آن ایام چالاکی، در آن با سر دویدنها همان احساس افلاکی، چنان مدهوش می گشتم مثال قاصدک در باد، تمام خواهشم تنها نسیمی کوچک و آزاد، چه احساسی، چه پروازی میان کوچه های تنگ، چه زیبا بود آن شبها زمین از آسمان خوشرنگ، نفس در سینه چون کوهی تو گویی بودم آهویی، به هرسو میدویدم من نه غم بود و نه اندوهی، تن از فرطِ دویدنها به خوابی خوش سفر میکرد، چه روئیاهای شیرینی ز دلهامان گذر میکرد، در آن شبها چه خوش بودم میان جمع یارانم کجا ماندند آن شبها کجا رفتند یارانم؟ ببار ای آسمان امشب، دلم تنگ است و تاریک است، شبم روشن به راهی کن سفر گویا که نزدیک است، من از ماندن چه بیزارم گریزی نیست باید رفت، رهم گم گشت در دنیا دگر بیراهه باید رفت. محمد قاسمی گاهی دلم که میگیرد قلمم را میشکنم تا مبادا نقش بندد دلِ گرفته ام بر صفحه ی خاطراتم، آنزمان که دلت میگیرد با خودت صادقتری، نوشتنِ صادقانه ی لحظه هایت بهتر از سکوتی است که پنهانت میکند، خوبست همیشه بدانیم قلمدانمان کجاست. محمد قاسمی. در ازدهام افکار بی قرارم تنها شرح تو میگذرد، می رود تمام واژه هایم به یک تجسم مِهرت، دلم ساعت به ساعت به شکفتن می شود نزدیک، اشک می رسد به قاب چشمانم می گویند مردها نمی گریند، دوباره بغض فرو میرود و چه لبریز است سینه ام.... چند بهار است که ابر دیده ام از برق نگاهت بارور نیست؟ دستانت چند پاییز است قلبم را نکاویده؟ چندمین زمستان است در اسارت پاییزم؟ کدام تابستان بود آن سفر که دلم را بردی؟ من، سراسر، همه تو میشوم آنگاه که تو را می سُرایم، فراقت، دستم را می لرزاند آنگاه که میدانم در همین نزدیکی نشانت را، سنگی دلم را در نوردیده، دستی پایم را می کِشد، حسی به غربتم می برد و سادگی به جنون می رسانَدَم، شرمی پرده می افکند و ندامت حماقتم را می افزاید، می ترسم، ... .... می ترسم از فردایی که آبستن دیروز است، ..... باز هم شرح تو آمد .... .... واژه گریخت. محمد قاسمی. آمدی بی هیچ نشانه ای و لب گشودی به تکرار گذشته ها، آیا هست، سخت تر از آنچه درآنم مصیبتی؟ به کجا میرود این ره که پیش روست؟ دلم آنقدر عاشق است که تاب دیدار یار ندارد، چه بی تاب است دلم و چه بی حوصله، تمام لحظه هایم تویی و آن گل همیشه بهار، از تمام لحظه هایت دمی را به من ببخش و تمامم را تسخیر کن، که بی تو پایان خوشتر است. محمد قاسمی با تو حرفها دارم همه از جنس زندگی، هزاران چرا! از هرآنچه تا کنون دیده ام، سخن از آن برگ که شکفت ، سبز گشت و به پاییز رسید و تو میدانی؟ از چه رو از شاخه شد جدا؟ آن کبوتر که غرق در آسمان بود و عقابی پروازش را خورد؟ آن مورچه که در سکوت به کفشهای عابری چسبید؟ آن گنجشک که شیشه ی ماشین مسافر را ندید؟ و آن پروانه که بر خاطره ای سنجاق شد؟ با تو حرفها خواهم گفت از سفر رنگین کمان شهرمان تا آن باران، که طراوتش در سیلی رسوب شد، و من به هرچه میرسم در تو نهان میشود، و باز در باغی با تو تنها میشوم و عروج برگی، از سرشاخه، می کندم جدا. محمد قاسمی. در کنارم چیزی بوده از لحظه ی روئیدن فکر تا همین دم که پر از او هستم، و نمیدانمش این در منِ دور از من را، گاه می بینمش از پشت هزاران احساس میشود بس نزدیک تا زخود میبَردَم، گاه چون رایحه ی یک گل سرخ در رگ و ریشه ی من میپیچد نرم نرمک میبرد روح مرا تا دم خالص آن صبح اهورایی، کاش آخر روزی خوب میدانستم چیست این حس غریب!؟ که همی زاید عشق و نبودش همه یاس است و فنا. محمد قاسمی گاه دلم میخواهد ترکِ این تن و جان کنم، رها کنم دل را به هرچه زندگیست طغیان کنم، بمیرم بر اینهمه حیرانی ز سرگردانی خود فغان کنم، چیست حاصل بودنم میان این آشفته بازار؟ چو نمیخواهم نه سود و نه زیان کنم، بیتاب بوده است وجودم و ندیدم یکلحظه قرار تا به کی توانم گذر از این به آن کنم؟ سرم نیست با دلم همراه، چه غریبانه جنگیست مدام این میان چیست مصلحت که این زمان بیان کنم؟ جان دارم و دلم خوش است که آدمم! ز شرم میان این آدمان چگونه وجودم نهان کنم؟ دیار غریبی است این گوشه دنیا که تقدیر من است کاش میشد سفری به دیگر گوشه ی این جهان کنم، گویند هرجا که روی آسمانش همین رنگ است کاش میشد جهانی دگر را امتحان کنم، شنیده ام خدایی هست و هیچکس ندیده است به چشم به کدامین عقل این افسانه بر زبان کنم؟ به خواب و رویا می ماند این چرخه ی بی کران کجاست ساحلی تا دمی جسم را درآن کنم؟ همه می پرستند آنچه را که خود ، خدا نامند زمان بت پرستی است کجاست فرهاد تا به تیشه اش بتی عیان کنم؟ رفته است دلم ز دست و توام زپی اش به کدام انگیزه این عمر را به پایان کنم؟ پایم به ره نمیرود کو دستی تا بگیرد مرا دست؟ نمیدانم ای یاران شما هرچه بگویید من همان کنم، سالهاست که دلم می جوید در آسمانها و زمین نشانی بنما ، ای که نمیدانمت تا زتو این دل پیرم جوان کنم. محمد قاسمی کاش می شد در ظهور ایــــن بهـــــار بــشکـــفد عشـــق از ورای انـــتظـــار کاش باز آید بـــه جمــــع غنچـــه هـــا بلـبــل و پــــروانــــه و سیمـــــای یــــار کاش موجی قلب مــــارا مــــی ربـــود می شد این دلها به دریـــا رهسـپـــار یک به یک ای کاش جنگل می شدیم خشــک و تر بــودیم اهـــل یـــک تــبار محمد قاسمی باز می لرزد قلم در دست لرزانم، واژه می جوید ز افکار گریزانم، نهانی راه می یابد درون عمق احساسم، تو گویی نیک می داند که در این لحظه گریانم، چه می خواهد؟ نمی دانم، هزاران بار گفتم، دور شو از دست و دامانم، نمی بینی مگر تنگ است زندانم، رهایم کن شبی بگذر ز این جانم، نوشتی تا کنون از من هزاران نکته، می دانم، دگر بس کن که بردی صبر و سامانم، به یادم هست آن دوران که بودم بی تو در زندان نبودی یار پنهانم، که بودم غرق این دنیا به کار نان و دندانم، نمیدانم چه شد ناگه شدی همراه دورانم، من از دل می زدم فریاد تو می گفتی و می گویی به یارانم، کنون لرزید بازم دست، چه گویم ای نگار مست؟ نباشی کی رهی یابم به کوی جان جانانم. محمد قاسمی ای صاحب این سرای و آن هــم آغاز زمیـن و ایــــن زمـــان هـــم ای مبـــتکـــر جهــــان خـلــــقت صنعتـــگر پیـــدا و نهـــان هـــــم شد یـک نظرت چــو کهکشانـــی خورشید و زمین و آسمـان هــم از هُرم تــو شد ستـاره پــرنــــور ابر آمد و شد قطـــره روان هـــم شد خاک ز دریــــای تـــو نیلـــی ز اسرار تو شد یکی عیـان هــم ---------------------------------- زین سرّ سـر قصّه بـــاز گــردیـــد شد خاک زمین لایق جــان هــم جسمی تو ز آب و خاک کـــردی آتــش بــه درون او نهــــان هـــم در کنج دلش دمیـــدی از خــــود کردی ز پی اش جفت روان هـم مسرور شدی زیـن هنـــر نــــاب گشتند ملائکــت چنــــان هــــم ---------------------------------- القصّه نشد یکی چنان خــــوش گفتی که برو زین سر خوان هم رانـــدیـــش ز درگـــــه جــــلالت زان پس بشد او آفت جان هــم گفتا کمر همـــت ازیــــن پــــس بنـدم ز پی پیـــر و جـــوان هـــم پنهان شوم اندر دل ایــن خلـــق دل را برم و دست و زبــان هـــم گویند تــو دادی همـــــه اذنـــش تا فتنه کند تا دم جـــــان هــــم ---------------------------------- آندم کـــه روان شـــد بـــرِ هـــوّا یک وسوسه در آب دهان هــــم اندر حرم امـــن تـــــو بـــــودنــــد آن بیخبــران از دو جهـــان هـــم لطفی ننمـــــودی ز کــــرامــــت تا قصّه نپیچد بــه فغــــان هــــم هوّا همه آدم بــــه فنـــــا بــــرد؟ یا حکم تو بودست بـــرآن هــــم؟ ---------------------------------- بگذشتم ازین درد نهــان ســــوز تا کفر نیـــارم بـــه زبــــان هــــم مارا به کجا میبری ای دوســت؟ از غفلتکِ مــــام جهـــــان هــــم ایــــن فلسفــــه ی آدم خاکـــی یکدم ندهــد راه نشــــان هـــــم دیگر چه کنــــم از تـــــو گلایــــه؟ کز توست مرا لطف بیـــان هــــم این عالم فانـــــی بـــــه سَرآیــــد بر صوفی و سلطان و شبـان هم ---------------------------------- غوغای عجیبــــی است الاهـــی در این دل شوریده به جــان هـــم هردم که دل از یاد تو مست است فارغ شوم از دیـــو و ددان هـــــم یکدم چو به دنیــــا نظــــر افتـــــد گویم سخن از آن دگــــران هــــم ---------------------------------- یـاران همــه دانیـــد چـــه گویـــم پندیست در این پرده نهان هـــــم از جملــــــه ی منجیـــان عالــــم گفتار بدین لحظـه رســـان هــــم تا نیک بیابی کــــه چــــه گفتنـــد تا ثبت شود بـر دل و جـــان هـــم ---------------------------------- جهدی سه هزار سالـه کـــردنـــد تفسیر یکــی جملـــه درآن هــــم پندار بـه نیــــکی چــــو گــــرایــــد کردار و کلام است چنــــان هــــم مارا چه شـــد آن شوکــت ایّــــام؟ بیگانه چــه آمیـــخت درآن هـــــم؟ این قافیه از ماست که بر مـاست تا بوده چنین هست و چنـان هـم ---------------------------------- عمریست به هــر ســـوی روانـــم تا روی تو بینـم بـــه عیـــان هــــم باشد کــه سوالــم بــه جـــوابـــی گردد ز تـو بـــر ذهــــن روان هــــم ای آنچه ندانم ز تــــو یـــک مــــوی رفت از کف من تاب و تـــوان هـــم جهل است همه دشمن این خلق زان دور بــدین حــالِ زمــــان هـــم گـر معصیت آن است کـــه گفتنـــد یارب تو بـه ما فــاتحه خــوان هـــم کــــوتــــاه سخــــن تـــا نــــگریـــزد یــاران ز شما صبــر و تــوان هــــم. محمد قاسمی هزاران شهاب، به تیرباران من! در آن شب بی دفاع که دستانم تنها سپر من بود، شب دراز و صبر چه کوتاه که به ثانیه ای صدایت را شنیدم و خواستی آنچه من خواستم، افسوس که آسمان چه زود رنگ باخت! و پایان جدالی بیهوده رسید، شب دراز و عمر چه کوتاه، چون شهابی ، از سالی به سالی و میدانی که زمان زمان نور است و فانوسی نشانده ایم تا بیافروزد وجودمان را ز نور در آنگاه که از گذر شهابها غبارهای خاکستری و سفید بر آینه هامان می نشیند، شب دراز و خواب چه کوتاه و چه پریشان از گذر حادثه ها، ساعت صبح، زنگ پیاپی می زند و چه بی محل می خواند و چون سایه ای چیزی از گوشه ی اتاق می گریزد از ترس سوختن، وَهمی موج میزند و می رقصد فانوس چون بندبازی آویخته در بند، دستها چه کوتاه و آتشی در زیر، مبادا بسوزد وجودمان ز آتش؟ م.تنها گلاب و مشک انبرُسبزه می طلبد، این دل، که به آرایش معشوق مدام است به کار به باد می پیچد فریاد سبزه که یاران درنگ! لطیفی است این دور و آن نزدیک، که لطفش، مدام است به کار، مُشک ناله کنان، شِکوه برآورد ز هجر،! هست عطاری، کز وصفش، عطر مدام است به کار، شرمِ گل به آب نِشسته می تراوید که یاران،! حکیمی است این عالم را، که حکمش تمام است به کار. م. تنها خالقـا دیـوانــه میــدانــی منــم؟ رانــده از کاشانـه میدانـی منــــم؟ نه ره پیش و نه پس دارم به روی شیشـه گلخانــه میـدانـی منــــم؟ از حقــیقـت دور و از بــاطل گـریـز مانـده در افسانــه میدانـی منـــم؟ سینه چاکم از حریق تیـغ عشـق شمع مـن ، پروانـه میدانـی منـم؟ دل بـه رهن تـو سرم گــرم عیــان ساکــن ویرانـــه میدانـــی منـــم؟ خویش مـی آزاردم بـا زخــم نیـش از همـــــه بیگانـــه میدانـی منـم؟ جلوه ای دستـم گرفـت و دل ربـود عاشقـی مستانــه میدانـی منـم؟ این منـم حیــران رحــم کـــوی تــو مطرب میخانـه میــدانـــی منــــم؟ ســاغیــا مخـمــور جــامــت دربــدر سائلــی رندانـه میـدانــی منـــم؟ خالق عشقـی و خـود عاشـقتــری حسرتــت را خانه میدانــی منــم؟ انــتظـــاری در وجــــودم مــی تــپــد صبر مـن پیمانــه میدانــی منـــم؟ عقــل و دل را از کــف مـا بُــــرده ای اینچنیــن دیوانــه میدانــی منـــم؟ واژه از سـر بــا قلـم ازدســت رفــت من ندانــم آنچه میدانــــی منـــم. م.تنها پاییز ۸۹ ای عشق نـدای عـالـم همـــه تــو جـاذب هرچــه دمــــادم همـه تــو نالد از دل همه کوه و همه دشـت گوید ای عشق جهانم همـــه تــو دانـــه بشــکفت زجــان زد فــریـــاد گفت پنهـان و عیــانـــم همـــه تـو گل به لبخند گذشت از سرخویش گفت ای عشق که جانم همـه تـو بــلبـــل آواز بــه ســـر داد زشــوق گفــت مقصـــود بیــانــم همـه تـــو آســمــان ابــر در آغــوش کشــیــد گفت کین اشک روانــم همــه تــو مست شد چلچــله از شــوق صبـا گفت کای عشق نشانم همـه تـو زتو ای عشق جهان بـوده و هسـت مــن چـه گویم که زبانــم همـه تـو آفتــــاب آیـنــــه ی آتـــش تــوســت ای به دل سوز نهــانــم همـــه تـو چـه بگویم کـه تـو دانــی کــه تویــی اول و آخــــر عــــالـــم همـــه تـــو واژه گم گشت دراین لحظـه ی نـاب حـــرف پــایــان کلامــم همــه تـــو خـوش که در دام تو صیــد تـو شـدم به درون تـاب و تــوانـــم هـــه تــــو م.تنها من میشنوم زوزه ی گرگان نهان را ،! از پس صورت پوشیده ی این شهر ، میخوانم ازین فصل زمستان زده بی برف ، صد جمله ی بی حرف ؛ میترسم ازین یخزدگی پر نگشاید ، مرغ افکار اسیرم ، نکند زین سر بیمار بمیرم ؟ نکند گم شوم و راه نیابم ، به فراسوی همه پنجره ها ؟ یا نماند به دو چشم ِمستِ زیبایِ خمار ، خیره این دیده ی خونبار ؟ من پر از نفرتم از آنهمه درویش خوش آهنگ ، دلم از خاطره خوش رنگ ، و خوشم تا خبری هست ، ز آواز خوش مرغ شباهنگ. م.تنها
| قالب رايگان وبلاگ پيچك دات نت |