خانه وبلاگ
تماس با نویسنده
نویسنده وبلاگ
Mohammad Tanha
آرشیو وبلاگ
آذر ۸٦
اردیبهشت ۸٦
فروردین ۸٦
بهمن ۸٥
دی ۸٥
آذر ۸٥
آبان ۸٥
مهر ۸٥
شهریور ۸٥
امرداد ۸٥
تیر ۸٥
لینک دوستان
دل تو دل
شرح شفاف
هديه
سيمای زنی تنها
داتيس
برتر از پرواز
يکا
مريم دريايی
هم رکاب شيطان
شهبارا
خواهم ماند تنهای تنها
آميتيس تنهای ديوانه
عشق يعنی تسليم
ميثم عشقی
مشاور
رنجنامه
ليست وبلاگ هاي فارسي
قالب هاي وبلاگ
لینکدونی
دوست یابی سالم
خرید اینترنتی
طراحی وب
طرفداران پرشین بلاگ
آمار وبلاگ
خروجی وبلاگ
لوگوی دوستان

می آیم اگر خدا بخواهد، آنچه من میخواهم.
می آیم اگر روزی، خاطری هرچند کوچک، مانده باشد در یادی.
می آیم اگر لحظه ای، نه تلخ و نه شیرین، در این همه هیاهو، جذب کند، لحظه های دیگرم را.
می آیم اگر بخشوده شوم، از آنسوی افقها، ز گرمی آفتاب شرق ،
به خواست آن یگانه ، که همه خواهشم از اوست.
و می آیم اگر آن خاطره ی درون کاو ، در آن شب صبح ناشدنی ،
که میشناسیمش ، دست بردارد ، ز کاوش من.
م.تنها
پيام هاي ديگران () link پنجشنبه ٢٩ آذر ،۱۳۸٦ - Mohammad Tanha
مسافر مکرّر شبهای لبدوخته!
از تبار کدامین خانه دوشانی؟
ای منادی اندیشه های سبز!
ناخدای کدامین دریای خروشانی؟
رنگ سفر در چهره ات موج میزند
چشمهایت ز رفتن میگویند
زنگ قافله ای می رسد از دور
پاهایت چه بی تاب رکاب می جویند
با اینهمه دیریست که تنها مانده ای
و من صدای مسکوت توئم
ای ندای سبز ، ای هم عمر من!
کنار خودم، سالهاست که تنها نشسته ام
و جز به افکار مغشوشم را نگسسته ام
در این سالها چه قصه ها که نساختم
چه شعرها که نثار نکردم
من سالهاست که وقف سالهایم
و لحظه هایی را یادم هست، که امید
چونان قله ای خودنمایی می کرد
و یأس عازم سفر بود
این دو ، همیشه در تب و تابند
و در این کشاکش آدمی ره می پوید
و در این پویش همیشه ذهن من
در آزار نفَسها بوده است
نفسهای حرّاف
دمهای حقیقت و بازدمهای اِسرار
سخنهایی از بهر آراستن تن
زبان در تمجید خود بود
و اما دل چه بی اثر
که گویی سنگ را در سینه می پرورند
و من ، نه از اینان برترم
که تنها توفیق من ،
رنج و غم است.
م.تنها
پيام هاي ديگران () link پنجشنبه ۱۳ اردیبهشت ،۱۳۸٦ - Mohammad Tanha
باز شبی رسیده و با او غمی است!
هنوز در سینه ام ، قلبی می تپد
که وجودش آکنده ماتمی است.
کودکی می دود در آنسوی باغ،
گنجشک زمستان باز می خواند
شاخه ای میشکند و داغی می ماند بر جای
نسیمی می وزد بر روح من
و می کوبد پایم را بر جای.
توان رفتن ، به سوئی!
و شوق و عشق در کویی دیگر
و باز نسیمی دیگر
کنون شکست صبویی دیگر
لحظه ای فرو ریخت ، ساعتی گذشت
روزی سر شد ،
و من ، همچنان در این راستای طویل
زیروبمهای زمین را می آزمایم
دچار چاله های احساسم و سوزان در تب انتظار
حیرانی چشمهایم را دلیل می طلبم
کجاست حقیقت رسیدن؟
و جذابترین جاذبه ها،
آیا در منتهای ذهن پنهان است؟
یا که ما به ظاهر آواره گشته ایم؟
کجاست آن تلالو بی رخ
که به سیمای مهوش مجذوب و
به قهری خردش دمی آرامیم؟
باید بی وقفه بود،
تک سوار عرصه فکر را باید،
در جهشی مات کرد.
باید ایمان داشت،
شوق را باید با ایمان آمیزش داد،
و عشق را خلق کرد.
جسم را ز عشق باید توان بخشید،
و دوگانگی فرد را باید احساس کرد.
ما مغروریم ، ما می رسیم ،
ما مغروریم به رسیدن
و رسیدن ما را خیره کرده است.
کجاست آن آرامش لطیف ؟
کجاست نقش حیرانگر ما ؟
م.تنها
پيام هاي ديگران () link چهارشنبه ٢٢ فروردین ،۱۳۸٦ - Mohammad Tanha












گفت مــــرا پیـــک بــهاران کـه دل گــــاه درنگش بــــه سرآخـر رسید 
جــار زد آن چلچله بـر سطح خـاک نــــــوبت روئــیدن دیگـــــر رسیـــد 
فصـــل ظهور گـــل و پــروانه شـد انـــــجمن یـــــار صمیمانـه شـــــد 
هرچه که فرسود کنون تازه گشت پیر جوان گشت و جوان تازه گشت 
رایحـه گـــل ز وجــــودش بـــــرون بـاز تن دشت شد از گـــل فـــــزون 
لالـــــه و میخـک سمــن و نستـرن رازقـــی و نـرگس و یـــاس و چمن 
سبز شود خشکی هــر شاخســار مست شود ایــن تن خـــاکی تبـــار 
بــــاز شــود دولت ســــرو استــوار زاغ شـــــود همــــدم سـرو و چنار 
زنــــده شـــود بــــاز دل عــاشقــان خنــــده شــــود بــــر لب سودائیان 
وقـت وصـــال مَــرغـــزاران شــــده نوبت بـــــاریـــدن بـــــاران شـــــده 
لطــف روانیست لطیف است و پـاک جـــام مـی اهل زمین است و خاک 
این همه از لطف تــو شد ای الـــــه تـــا کــه شود روزی خلقت بـــه راه 
پــــــــر زصفــــای تـــــو شود آدمی مست وصال تـــو شود عــــالمــــی 
لیک چه نیکو شـــــود ار آدمــــــــی شـاد کنــــد سینه پـــــر مـــاتـــمی 
یـــــار یتیمان شــود و بــــی کسـان چــــــاره کنــــد مشکل بـی چارگان 
مـژده ده ای پیک بهــــاران کنـــــون گــاه درنگ دل مـــا ســــر رسیـــــد 
بــاز بهار از پس ســـــرما بـــــــرون بهــــر تنـــــاونده چــــو گوهـر رسید 
رستاخیز طبیعت بر عاشقانش مبارک باد 











م.تنها
پيام هاي ديگران () link جمعه ۳ فروردین ،۱۳۸٦ - Mohammad Tanha
در آن میان که صدای زنجیر آکنده در فضاست!
و سینه ها از سوز دستها میسوزد،
باید که دل سپرد.
در آن میان که ناله ها راوی شکوه ها هستند!
و زبان دلها یکی است،
باید که بی روح بود.
در آن همه حضور شورافزا!
که در می آمیزد هرچیز را باهم!
شاید ظلمی نطفه می بندد ، در نقطه ای دیگر.
شاید نگاهی خیره می ماند.
شاید فراخ سینه ای ، می سوزد از هجران بشکفتن.
آری باید بی روح بود و دل سپرد!
باید مسافر اوراق زمان گشت،
و باید به سوی اساطیر شتافت،
باید در آن دشت آفتابخورده،
به جماعتی خیره گشت ، که در خود نیستند،
باید خاک خون آلود آنجا را ، بر عمق حافظه ریخت،
مبادا با سکوت بگذری ز آنهمه هیاهو،
که بی گمان، آنجا سرزمین فریاد است.
دیار آزادی روح است،
و روح را باید در آنجا سپرد.
در آن محدودیت زمان،
چه احساس نامحدودی روئید،
و چه غنچه های نور که پرپر شد،
و چه فریادها که در گلو خشکید.
آنجا جولانگاه نیزه های خونبار بود،
آنجا میعادگاه تیغ و حنجره بود،
آنجا سرای باقی بود،
آنجا دریای عطش بود،
و آیا هیچ اندیشه کرده ای،
در آنجا چه لاله هایی روئید؟
باید آنجا را شناخت!
سرزمین ستاره های دائم النٌور را،
سرزمین کشمکشهای ظلمت و نور را،
سرزمین خاطره های پر شور را،
سرزمین هجران لب از رود را،
دیار جاودانگی اصحاب نور را.
آنجا رودی بیقرار بود و محجور،
و در حسرت فرمان طغیان،
تا فرو کشد سیرابان مغروق سراب را،
نوازش کند، گلوی تشنگان آب را.
من از آغاز یک حماسه میگویم!
حماسه مکرر سپید و سیاه،
برخورد عدالت مسکوت با اقراق،
ستیز خاطره با تاریخ،
بوسه نیزه با شکاف گلو،
الفت اندام با شمشیر،
و گریز پیکانها از چلٌه کمان،
من از تراکم جهل ،
من از نهایت اندوه حرفها دارم.!
م.تنها
پيام هاي ديگران () link سهشنبه ۱٠ بهمن ،۱۳۸٥ - Mohammad Tanha
عـــــاشقــی را گفتم آخـــــر عشــق چیست گفت شــــرح عشــــق انــــدر عــاشقیست
گفتمش عــــــاشــق نبود و عشـــــق بـــــود گفت بـــــی عــاشق وجودش را چــه سود
گفتـــــم ایـــــــــن تعبیــــــر سنــــت بــرکنــد گفت عــــاشــــق نبــــود آنـــکس بشکنـــد
گفتمش عشــــق از ازل پــــــاینـــــده شـــــد گفــت از عــــاشق شهیر و زنـــــده شــــد
گفتم عــــاشـق جفت معشوق اسـت و یــــار گفـــــــت چشمــت بـــاز و آن آئینـــــــه دار
عاشــق و معشــــوق چــــــون آئینــه انــــــد چـــــــون دو آبــــــی در هـم آرامیده انــــد
گــــــاه ایــــــن عـــــاشـق شـود معشوق آن گــــــاه تـــو معشـــوق را عـــاشق بـــدان
گفتمش ای یـــــــار خـــوش سیمـــای مـــــن ای کلامت را هـــزاران گــــل بـــــه تـــــــن
هــــــرچـــــــه گفتـــــی و نشـــــد پـاسخ مرا آنچــــــه گفتـــــی آفـــرینــــد صــــد چـــرا
بشنــــو اینــــک زیـــــــن حقیــــــر سائـــــلان آنچه میدانــد ز عشــــق و عـــــــاشقــــان
عشـــــق چــــون نبود نباشد عــــــــاشقــــی عــــاشقان را عشــق ســـازد عــــاشقـی
هـــــرکـــــــه را انــــــــدر طلب بیند جهــــــان عـــــــاشقی ســــــازد ازو این ســــــاربان
ایـن طلب عشق است و طالب عــاشق است آن یکـــــی مغلــــوب و این یک غالب است
عـــــــــاشـــق بــــی عشق آخـــر دیـــده ای یــــا کـــه گــــل را بــــی بهانــــه چیده ای
این سبب عشق است و چیدن خواهش است در پــس چیــــدن کجــــــا آرامـــش اســت
هــــم بهــــــانـــه هـــم سبب را عشــق دان عــــاقبت زیـــن عشق شد در جسم جــان
م.تنها
پيام هاي ديگران () link جمعه ٢٢ دی ،۱۳۸٥ - Mohammad Tanha
ای خـالِـق دو عالم ، ای بود و بعد و حــالــم
ایــن آتش درونــم ، سوزانده دست و بـالــم
ای جـــای جــای هستـی روشنگـر وجودت
چـون بینم و نباشم ، هــرلحظه در سجودت
ای روحم از تو شیدا ، ایـن عالَم از تـــو پیـدا
یک ذرٌه چشم بیند ، صــــدهــا بــدل هویــدا
ای فــالِـق و مصوِر ، محیی ممیت و قــاهـر
الله و ربٌ و مـالک ، حـیٌ و مقیت و ظـاهـــر
ای عـدل و برٌ و باطن ، حقٌ و بدیع و مـومـن
واسع حکیم و قــابض ، بــاسط وتـر مهیمـن
ای بــاقی و حفیظ و ، وهٌاب و بــاعث الخیــر
شافی وکیــل و آخــر ، وارث تـــویی ولاغیـر
ای واحـــد و احــــد تـو ، اوٌل تــو و صمد تـــو
فتٌاح و کاشف الضٌر ، صــانع تـــویی فقط تــو
ای فـــاطـر و حفیٌ و ، دیٌــان و رائـی الغیـب
ای طـاهر و حمیـد و ، منٌان و عـــاری العیـب
ای قـائم و قــــدیر و ، قـدٌوس و نـور و جبٌـــار
ای عـــالِــــم و خبیـــر و ، تــوٌاب هـر گنه کار
ای هادی و لطیـف و ، رزٌاق و بــاری الحـــلم
ای قـاضی و حسیب و ، اعلـی و ذاری العلم
ای کــــافی و غنیٌ و ، مـــولای نصر و نعمت
ای والــــی و وَفـــیٌ و ، اولای عَفوٌ و رحـمت
ای صــاحب بصیـــرت ، ای کـــاتــــب حقیقت
بــــا جــــان و دل پــذیرم ، اسماء بــی دلیلت
جـــز تــو قـــریب مــــا را ، نبود رقیب مـــا را
ای ذولـــجلال هستــی ، سـامع تویی دعا را
ای همچـو آتش عشقت ، افتاده در وجــودم
کن هیمـه اش فـزونتــر ، یارب به تار و پـودم
یــــــارب مـــرا نــــوایــی ، هــردم ز دور آیـد
لطفـــی نــــما الهــــی ، کــو در حضــور آیـد
نبود مـــرا ملالـــی ، جـــــــز دوریِ وصـــالت
کـــــی پـــر کِشم ز رحمت ، بـر درگـه خیالت
م. تنها
پيام هاي ديگران () link دوشنبه ۱۸ دی ،۱۳۸٥ - Mohammad Tanha
بار الاها ، شب و روزم همه اندیشه توست
همه هستی ز تو و هر رگ من ریشه توست
تو گواهی به بهار و به همه سبزی خاک
تو پناه من دلسوخته و سینه ی چاک
تو گواهی ز وجودم دل به درگاه تو بستم
ماندم از هرچه که بودم ، پای در راه تو و کوی تو بستم
من چه تنها بودم ، حال هم تنهاتر
دلم از کینه این آدمها ، باز پرغوغاتر
تا کجا باید رفت ، به چه دل باید بست؟
و از این وانفسا ، به کجا باید جست؟
یاد دارم روزی ، پاک بود این دل من
چه نبردی به میان ، دل دیوانه و تن
خواستم گوشه نشینی زدلم بگریزد
دل من با دل یار آمیزد
لیک افسوس که باز از سر صدق
سخت در غم شدم و رو به زوال
امشب به زبان دل خود شکوه کنم ، زار بگریم
که دل از غم شده بس مالامال
*********
ای نوگل پژمرده تو ای رهگذر خاطره ام
روزی که چو مجنون پر از حسرت لیلا
بر لب همه گلواژه ی عشق تو سرودم،
آنگاه که چون خستگی بال کبوتر،
بر بام تو شد نیت آرام و فرودم،
دل پاک ز هر گونه ریا بود ، با عشق تو در اوج خدا بود
امید نشستن بربود از پروبالم ، هر شوق پریدن
آنروز نشستم ، دل شاد شد از ذوق رسیدن
آغازگر عشق من و تو ، احساس و صفا بود
یک واژه ی خوشرنگ ، عرفان و وفا بود
یک خاطره در ذهن ، در حال شکفتن
دلبستگی پاک حرف دل ما بود
خواهان دل من ، آنروز تو بودی
عاشق دل من بود ، معشوق تو بودی
امید قلیلم ، از عشق فزون گشت
سیمای غرورم ، در پای تو بشکست
آنروز تو گفتی ، در سینه چه داری
تا مهر وصالت ، برجان بسپاری
یک سینه پر از عشق ، یک قلب پر احساس
سرمایه من بود ، رهتوشه من بود
گفتم که وجودم ، ریزم کف پایت
عشق و همه احساس ، کردم به فدایت
آنروز گذر کرد ، آینده نظر کرد
قلب تو زعشقم ، یکباره حذر کرد
یک درد جوان شد ، افسون و فغان شد
احساس فرو ریخت ، یک شعر هدر رفت
این سادگی من ، از مرز به در رفت
از هجر تو امشب ، این شعر سرودم
این مرثیه از دل ، بهر تو سرودم
ای خفته تو اکنون ، در ذهن چه داری؟
در سینه چه عشقی ، چون من بسپاری؟
*********
دل چون پی عشق است ، آرام نگردد
چون پر کشد از بـام ، برآن بـام نگــردد
آخــر دل تنها ، بـــی یــار نگردد
هرچند که این یار ، آن یار نگردد
در این گذر عشق ، صد خاطره ها بود
هر لحظه بهاری ، از بــاد صبـــا بــــود
م.تنها
پيام هاي ديگران () link چهارشنبه ٦ دی ،۱۳۸٥ - Mohammad Tanha
الهی، تو کریمی ، تو رحیمی
عظمت از تو شد آخر تــو عظیمی
الهـی، لــــایــزالی تو جلالـی
هرچه سبحان زتوشد ، پاک و زلالی
قادری بر همه اعمال و عمل ، بهر تو فعال
ذهن من سوی تو جاریست ، تو ای خالق افکار !
*******
چـــو روزم زغــروبــی گـذرد باز نشینم وز گلشـــــن ابــیـات گــلـــی بـــاز بـچینم
هــر گل بـــه دعایی بــه گلستان ریزم بــــر درگهــت از سجــده بــه بــالا خیـــزم
من عبد توام مهر تــو خــون رگ مــــن بــگشای کنـــون چشــم دل ایــن تــن من
بگشای دری درگه لطف تو فزون است در پهنه تاریک دلم روزن نور تو فزون اسـت
بــر غیـر تــو یکدم نظرم نیست الهـــی بـر صدق کلامم تـــو شهودی تــــو گواهی
م.تنها
پيام هاي ديگران () link دوشنبه ٢٧ آذر ،۱۳۸٥ - Mohammad Tanha
ای زمان! آهستگی بس کن دگر پــــایـــــم از افــراط راه آزرده شــد
تـــــا کنـــم پـائیز دل را چون بهار پــــاکی قـــلبم بــه یغما بــرده شد
نیت شــــومی درون دل نشست کــــینه ای در سینه ام آمـــد پــدیـد
آنــچنان بــیگانه بـــا دنــــیا شدم کین دو چشمم جز به نـاکامی نـدید
م.تنها
پيام هاي ديگران () link شنبه ٢٥ آذر ،۱۳۸٥ - Mohammad Tanha