دل نــــامه

دل سروده های محمد قاسمی

باید دیوانه باشی

تا بدانی،

باید آواره باشی

تا بیابی،

باید هیچ شوی

تا شاید ببینی

آنچه امروز من است،

من

همچنان مانده ام

و می پایم

تا بلکه دیروز را

بازیابم

از امروز خالی ام،

گرچه می گویند

دست نیافتنی ست

آنچه در اعماق خاطره هاست،

باز هم می مانم

باز هم می پایم.

محمد قاسمی

نوشته شده در شنبه ٩ اردیبهشت ۱۳٩۱| ساعت ۱۱:٥۸ ‎ب.ظ| توسط Mohammad ghasemi| نظرات () |

بـوی بـهار می رســد از دل بــاد نغمه خــوان

شوق وصال می دمد بر همه اهل این جهان

               سر همه مستِ این صبا، دل به سجودِ آیه ها

               کیـن همه مـهر می دهد ساقی جــام آسمان

                              زلـفِ پریشِ بیـدِ مست،خـاکِ جـوانه هـا به دست

                              چون شوی ازخویش برون،گاه سماست این زمان

امید که با رسیدن نوروز این یادگار فرخنده ی ایران باستان، بهار میهمان دلهایمان شود ، رخوت و کدورت و هرچه نا بخردی را از وجود ایرانیان و ایرانزمین دور کند و نوروزی را، روزی، با تمام وجودمان به جشن بنشینیم.

محمد قاسمی

نوشته شده در دوشنبه ٢٩ اسفند ۱۳٩٠| ساعت ۱:٠۱ ‎ق.ظ| توسط Mohammad ghasemi| نظرات () |

باتو آرامتر از ابر در آغوش نسیمم،

با تو مستم،

بی مِی و ساقی و جامش،

با تو مدهوشم و دیوانه تر از وامق و مجنون

و چه دانی،

که دل از هجر تو در خون

و من از شوق تو بیتاب.

محمد قاسمی

نوشته شده در شنبه ٢٩ بهمن ۱۳٩٠| ساعت ۱۱:٤٩ ‎ب.ظ| توسط Mohammad ghasemi| نظرات () |

کاش میشد پرسید!
کاش میشد فریاد
همه اندوه مرا
ذره ذره به برون می پاشید
و همه می دیدند
آنچه می سوزاند
همه ی نقش مرا،
گاش می شد یک فکر!
جهشی می بخشید
به فراسوی همه روئیاها
ذهن جویای مرا،
کاش می شد یک دست!
چنگ می زد همه ی قلب مرا
و برون می تابید
همه ی هستیِ قلبم یکجا،
کاش یک آینه با وسعت عشق!
می رسانید به من،
پرتویِ گم شده ی قلب مرا
که ندانستم و یکلحظه گریخت،
همچو یک روح که پر می گیرد
به هوای خوش آواز وطن.

محمد قاسمی

نوشته شده در جمعه ۱٤ بهمن ۱۳٩٠| ساعت ۱٠:۳٤ ‎ب.ظ| توسط Mohammad ghasemi| نظرات () |

کوچه،تف کرده ز آفتابی تند
جوی ،تن در لجن فروبرده
چند تیر چراغ ساکت و مات .
سایه شان آفتاب را خورده .

مردی آمد به کوچه پای کشان
عنتری مرده روی دستش بود .
اشک، لغزنده از دو چشمانش
لب به این گفته دائما میسود :

عنترم مرد ، وای ، ای مردم !
رفت سرمایه ام دگر از دست .
بعد ازاو ، چون توان بجاماندن
رشته ی زندگی گسست،گسست .

نه کلاغی پرید از دیوار ،
نه در خانه ای کسی بگشود ،
لوطی از کوچه پیچ خورد و گذشت
بی هدف گریه کرد و ره پیمود .

کس نکردش به گفته ای خرسند
کم نکردند کاهی از بارش
کس نپرسید درد او از چیست
خنده کردند جمله بر کارش !

کس نگفتش که : راستی ، لوطی
عنترت را چه پیش آمد ، مرد؟

تا بگوید که گزمه ای نادان
زهر در قندکرد و عنتر خورد .

شب شد و ماه باز پیدا شد
شب پرپیچ وتاب سر در گم
ناله ای درون کوچه رسید :
عنترم مرد ، وای ، ای مردم

روز دیگر که آفتاب دمید
دو جسد در کنار کوه دیدند
عنتری بود و صاحبش ، آن گاه
زین خبر اهل شهر خند یدند!

زنده یاد نصرت رحمانی

نوشته شده در چهارشنبه ۱٢ بهمن ۱۳٩٠| ساعت ۳:۱٢ ‎ب.ظ| توسط Mohammad ghasemi| نظرات () |

زمستان است

امشب سرد و تاریک است،

نگاهم میرود آنجا!

به روئیایی که نزدیک است،

چه روشن آسمان از ابر

به تن پیراهنی دارد،

هراران دانه مروارید

چه قلب روشنی دارد،

چه خوش میبارد از دامان پاکش برف،

زبانی دلگشا دارد

برون از حرف،

سکوتش میبرد دل را

به آن ایام چالاکی،

در آن با سر دویدنها

همان احساس افلاکی،

چنان مدهوش می گشتم

مثال قاصدک در باد،

تمام خواهشم تنها

نسیمی کوچک و آزاد،

چه احساسی،

چه پروازی

میان کوچه های تنگ،

چه زیبا بود آن شبها

زمین از آسمان خوشرنگ،

نفس در سینه چون کوهی

تو گویی بودم آهویی،

به هرسو میدویدم من

نه غم بود و نه اندوهی،

تن از فرطِ دویدنها

به خوابی خوش سفر میکرد،

چه روئیاهای شیرینی

ز دلهامان گذر میکرد،

در آن شبها چه خوش بودم

میان جمع یارانم

کجا ماندند آن شبها

کجا رفتند یارانم؟

ببار ای آسمان امشب،

دلم تنگ است و تاریک است،

شبم روشن به راهی کن

سفر گویا که نزدیک است،

من از ماندن چه بیزارم

گریزی نیست باید رفت،

رهم گم گشت در دنیا

دگر بیراهه باید رفت.

محمد قاسمی

نوشته شده در جمعه ۱٦ دی ۱۳٩٠| ساعت ٥:٢٩ ‎ب.ظ| توسط Mohammad ghasemi| نظرات () |

گاهی دلم که میگیرد

قلمم را میشکنم

تا مبادا نقش بندد

دلِ گرفته ام

بر صفحه ی خاطراتم،

آنزمان که دلت میگیرد

با خودت صادقتری،

نوشتنِ صادقانه ی لحظه هایت

بهتر از سکوتی است

که پنهانت میکند،

خوبست همیشه بدانیم

قلمدانمان کجاست.

محمد قاسمی.

نوشته شده در شنبه ۳ دی ۱۳٩٠| ساعت ۸:۳٤ ‎ب.ظ| توسط Mohammad ghasemi| نظرات () |

در ازدهام افکار بی قرارم

تنها شرح تو میگذرد،

می رود تمام واژه هایم

به یک تجسم مِهرت،

دلم ساعت به ساعت

به شکفتن می شود نزدیک،

اشک می رسد به قاب چشمانم

می گویند مردها نمی گریند،

دوباره بغض فرو میرود

و چه لبریز است سینه ام....

چند بهار است که ابر دیده ام

از برق نگاهت بارور نیست؟

دستانت چند پاییز است

قلبم را نکاویده؟

چندمین زمستان است

در اسارت پاییزم؟

کدام تابستان بود

آن سفر که دلم را بردی؟

من، سراسر،

همه تو میشوم

آنگاه که تو را می سُرایم،

فراقت، دستم را می لرزاند

آنگاه که میدانم در همین نزدیکی

نشانت را،

سنگی دلم را در نوردیده،

دستی پایم را می کِشد،

حسی به غربتم می برد

و سادگی به جنون می رسانَدَم،

شرمی پرده می افکند

و ندامت حماقتم را می افزاید،

می ترسم،

...

....

 

می ترسم از فردایی

که آبستن دیروز است،

.....

باز هم شرح تو آمد

....

....

واژه گریخت.

 

محمد قاسمی.

نوشته شده در چهارشنبه ٩ آذر ۱۳٩٠| ساعت ٩:٥٧ ‎ب.ظ| توسط Mohammad ghasemi| نظرات () |

آمدی بی هیچ نشانه ای

و لب گشودی

به تکرار گذشته ها،

آیا هست، سخت تر از آنچه درآنم

مصیبتی؟

به کجا میرود این ره

که پیش روست؟

دلم آنقدر عاشق است

که تاب دیدار یار ندارد،

چه بی تاب است دلم

و چه بی حوصله،

تمام لحظه هایم تویی

و آن گل همیشه بهار،

از تمام لحظه هایت

دمی را به من ببخش

و تمامم را تسخیر کن،

که بی تو پایان خوشتر است.

محمد قاسمی

نوشته شده در چهارشنبه ٢ آذر ۱۳٩٠| ساعت ٩:٥٤ ‎ب.ظ| توسط Mohammad ghasemi| نظرات () |

با تو حرفها دارم

همه از جنس زندگی،

هزاران چرا!

از هرآنچه تا کنون دیده ام،

سخن از آن برگ

که شکفت ، سبز گشت

و به پاییز رسید

و تو میدانی؟

از چه رو از شاخه شد جدا؟

آن کبوتر که غرق در آسمان بود

و عقابی پروازش را خورد؟

آن مورچه که در سکوت

به کفشهای عابری چسبید؟

آن گنجشک

که شیشه ی ماشین مسافر را ندید؟

و آن پروانه

که بر خاطره ای سنجاق شد؟

با تو حرفها خواهم گفت

از سفر رنگین کمان شهرمان

تا آن باران،

که طراوتش در سیلی رسوب شد،

و من به هرچه میرسم

در تو نهان میشود،

و باز در باغی

با تو تنها میشوم

و عروج برگی،

از سرشاخه،

می کندم جدا.

محمد قاسمی.

نوشته شده در سه‌شنبه ٢٤ آبان ۱۳٩٠| ساعت ۱۱:۱٥ ‎ب.ظ| توسط Mohammad ghasemi| نظرات () |

در کنارم چیزی

بوده از لحظه ی روئیدن فکر

تا همین دم که پر از او هستم،

و نمیدانمش

این در منِ دور از من را،

گاه می بینمش

از پشت هزاران احساس

میشود بس نزدیک

تا زخود میبَردَم،

گاه چون رایحه ی یک گل سرخ

در رگ و ریشه ی من میپیچد

نرم نرمک

میبرد روح مرا

تا دم خالص آن صبح اهورایی،

کاش آخر روزی

خوب میدانستم

چیست این حس غریب!؟

که همی زاید عشق

و نبودش همه یاس است و فنا.

محمد قاسمی

نوشته شده در چهارشنبه ٢٧ مهر ۱۳٩٠| ساعت ۱:٠٩ ‎ق.ظ| توسط Mohammad ghasemi| نظرات () |

گاه دلم میخواهد

ترکِ این تن و جان کنم،

رها کنم دل را

به هرچه زندگیست طغیان کنم،

بمیرم بر اینهمه حیرانی

ز سرگردانی خود فغان کنم،

چیست حاصل بودنم میان این آشفته بازار؟

چو نمیخواهم نه سود و نه زیان کنم،

بیتاب بوده است وجودم

و ندیدم یکلحظه قرار

تا به کی توانم گذر از این به آن کنم؟

سرم نیست با دلم همراه،

چه غریبانه

جنگیست مدام این میان

چیست مصلحت که این زمان بیان کنم؟

جان دارم و دلم خوش است

که آدمم!

ز شرم میان این آدمان

چگونه وجودم نهان کنم؟

دیار غریبی است

این گوشه دنیا که تقدیر من است

کاش میشد سفری

به دیگر گوشه ی  این جهان کنم،

گویند هرجا که روی

آسمانش همین رنگ است

 کاش میشد

جهانی دگر را امتحان کنم،

شنیده ام خدایی هست

و هیچکس ندیده است به چشم

به کدامین عقل

این افسانه بر زبان کنم؟

به خواب و رویا می ماند

این چرخه ی بی کران

کجاست ساحلی

تا دمی جسم را درآن کنم؟

همه می پرستند آنچه را که خود ، خدا نامند

زمان بت پرستی است

کجاست فرهاد

تا به تیشه اش بتی عیان کنم؟

رفته است دلم ز دست و توام زپی اش

به کدام انگیزه

این عمر را به پایان کنم؟

پایم به ره نمیرود

کو دستی تا بگیرد مرا دست؟

نمیدانم ای یاران

شما هرچه بگویید من همان کنم،

سالهاست که دلم می جوید

در آسمانها و زمین

نشانی بنما ، ای که نمیدانمت

تا زتو این دل پیرم جوان کنم.

محمد قاسمی

نوشته شده در شنبه ۱٦ مهر ۱۳٩٠| ساعت ٤:٠٧ ‎ب.ظ| توسط Mohammad ghasemi| نظرات () |

کاش می شد در ظهور ایــــن بهـــــار

                    بــشکـــفد عشـــق از ورای انـــتظـــار

کاش باز آید بـــه جمــــع غنچـــه هـــا

                    بلـبــل و پــــروانــــه و سیمـــــای یــــار

کاش موجی قلب مــــارا مــــی ربـــود

                    می شد این دلها به دریـــا رهسـپـــار

یک به یک ای کاش جنگل می شدیم

                    خشــک و تر بــودیم اهـــل یـــک تــبار

محمد قاسمی

نوشته شده در دوشنبه ٢٢ فروردین ۱۳٩٠| ساعت ۱۱:٢٧ ‎ب.ظ| توسط Mohammad ghasemi| نظرات () |

باز می لرزد قلم

          در دست لرزانم،

واژه می جوید

          ز افکار گریزانم،

نهانی راه می یابد

          درون عمق احساسم،

تو گویی نیک می داند

         که در این لحظه گریانم،

چه می خواهد؟

       نمی دانم،

هزاران بار گفتم،

      دور شو

         از دست و دامانم،

نمی بینی مگر

   تنگ است زندانم،

رهایم کن

            شبی بگذر ز این جانم،

نوشتی تا کنون از من

      هزاران نکته، می دانم،

دگر بس کن

               که بردی صبر و سامانم،

به یادم هست آن دوران

         که بودم بی تو در زندان

              نبودی یار پنهانم،

                 که بودم غرق این دنیا

                      به کار نان و دندانم،

نمیدانم چه شد ناگه

           شدی همراه دورانم،

من از دل می زدم فریاد

            تو می گفتی و می گویی

                                   به یارانم،

کنون لرزید بازم دست،

            چه گویم ای نگار مست؟

               نباشی کی رهی یابم

                       به کوی جان جانانم.

محمد قاسمی

نوشته شده در یکشنبه ٢٦ دی ۱۳۸٩| ساعت ۱۱:۱٦ ‎ب.ظ| توسط Mohammad ghasemi| نظرات () |

ای صاحب این سرای و آن هــم

          آغاز زمیـن و ایــــن زمـــان هـــم

ای مبـــتکـــر جهــــان خـلــــقت

          صنعتـــگر پیـــدا و نهـــان هـــــم

شد یـک نظرت چــو کهکشانـــی

          خورشید و زمین و آسمـان هــم

از هُرم تــو شد ستـاره پــرنــــور

          ابر آمد و شد قطـــره روان هـــم

شد خاک ز دریــــای تـــو نیلـــی

          ز اسرار تو شد یکی عیـان هــم

----------------------------------

زین سرّ سـر قصّه بـــاز گــردیـــد

          شد خاک زمین لایق جــان هــم

جسمی تو ز آب و خاک کـــردی

          آتــش بــه درون او نهــــان هـــم

در کنج دلش دمیـــدی از خــــود

          کردی ز پی اش جفت روان هـم

مسرور شدی زیـن هنـــر نــــاب

          گشتند ملائکــت چنــــان هــــم

----------------------------------

القصّه نشد یکی چنان خــــوش

          گفتی که برو زین سر خوان هم

رانـــدیـــش ز درگـــــه جــــلالت

          زان پس بشد او آفت جان هــم

گفتا کمر همـــت ازیــــن پــــس

          بنـدم ز پی پیـــر و جـــوان هـــم

پنهان شوم اندر دل ایــن خلـــق

          دل را برم و دست و زبــان هـــم

گویند تــو دادی همـــــه اذنـــش

          تا فتنه کند تا دم جـــــان هــــم

----------------------------------

آندم کـــه روان شـــد بـــرِ هـــوّا

          یک وسوسه در آب دهان هــــم

اندر حرم امـــن تـــــو بـــــودنــــد

          آن بیخبــران از دو جهـــان هـــم

لطفی ننمـــــودی ز کــــرامــــت

          تا قصّه نپیچد بــه فغــــان هــــم

هوّا همه آدم بــــه فنـــــا بــــرد؟

          یا حکم تو بودست بـــرآن هــــم؟

----------------------------------

بگذشتم ازین درد نهــان ســــوز

          تا کفر نیـــارم بـــه زبــــان هــــم

مارا به کجا میبری ای دوســت؟

          از غفلتکِ مــــام جهـــــان هــــم

ایــــن فلسفــــه ی آدم خاکـــی

          یکدم ندهــد راه نشــــان هـــــم

دیگر چه کنــــم از تـــــو گلایــــه؟

          کز توست مرا لطف بیـــان هــــم

این عالم فانـــــی بـــــه سَرآیــــد

          بر صوفی و سلطان و شبـان هم

----------------------------------

غوغای عجیبــــی است الاهـــی

          در این دل شوریده به جــان هـــم

هردم که دل از یاد تو مست است

          فارغ شوم از دیـــو و ددان هـــــم

یکدم چو به دنیــــا نظــــر افتـــــد

          گویم سخن از آن دگــــران هــــم

----------------------------------

یـاران همــه دانیـــد چـــه گویـــم

          پندیست در این پرده نهان هـــــم

از جملــــــه ی منجیـــان عالــــم

          گفتار بدین لحظـه رســـان هــــم

تا نیک بیابی کــــه چــــه گفتنـــد

          تا ثبت شود بـر دل و جـــان هـــم

----------------------------------

جهدی سه هزار سالـه کـــردنـــد

          تفسیر یکــی جملـــه درآن هــــم

پندار بـه نیــــکی چــــو گــــرایــــد

          کردار و کلام است چنــــان هــــم

مارا چه شـــد آن شوکــت ایّــــام؟

          بیگانه چــه آمیـــخت درآن هـــــم؟

این قافیه از ماست که بر مـاست

          تا بوده چنین هست و چنـان هـم

----------------------------------

عمریست به هــر ســـوی روانـــم

          تا روی تو بینـم بـــه عیـــان هــــم

باشد کــه سوالــم بــه جـــوابـــی

          گردد ز تـو بـــر ذهــــن روان هــــم

ای آنچه ندانم ز تــــو یـــک مــــوی

          رفت از کف من تاب و تـــوان هـــم

جهل است همه دشمن این خلق

          زان دور بــدین حــالِ زمــــان هـــم

گـر معصیت آن است کـــه گفتنـــد

          یارب تو بـه ما فــاتحه خــوان هـــم

کــــوتــــاه سخــــن تـــا نــــگریـــزد

          یــاران ز شما صبــر و تــوان هــــم.

محمد قاسمی

نوشته شده در یکشنبه ۱٩ دی ۱۳۸٩| ساعت ۱:٠٢ ‎ق.ظ| توسط Mohammad ghasemi| نظرات () |


قالب رايگان وبلاگ پيچك دات نت